روزهای با تو بودن

خاطرات شیرین ماهک از تولد تا.........................

ماهک من امروز وارد ماه بیست و یکم زندگیت شدی ..جشنجشنچقدر خوشحالم که  جلوی چشمهای من هر روز بزرگ میشی و قد میکشی و چیزای جدید یاد میگیری...دخترم یک سال و نه ماهه که کنارمی که تمام دنیامو احاطه کردی و انقدر خوبی که نمیزاری به جز خودت دغدغه و فکر دیگه ای داشته باشم...داری خانومی میشی واسه خودت یه خانوم از اون خانومای لج باز و بد اخلاق....دختر قشنگ من هنوز نمیتونی جمله هارو بگی و تازه داری کلمات رو یاد میگیری اما دختر زرنگی بودی و تقریبا با پوشک خدافظی کردیخندونکهنوزم بد خواب و لج بازی اما برای من همه ی این خصوصیاتت شیرینه...تو تمام زندگیه منی و بیشتر از هر چیزی تو این دنیا برام مهمی....مامان عاشقته و بیست و یک ماهگیتو از همین جا بهت تبریک میگه...عاشقتم دخترم.زندگیم .همه ی وجودم...بوسبوس

دختر مامان در نه ماهگیمحبت

نفس مامان در یک سال و نه ماهگیبوس

اینم کادوی من برای ورود دخترم به بیست و یک ماهگیخندونک

اینم مامان معصوم(مادرجون)برات خرید.دستش درد نکنهخندونک

مبارکت باشه عسلم.....این دمپایی هارو روز اول نمیپوشیدی چون باید لای انگشتت میرفت خوشت نمیومد اما مادر جون یه روز باهاش بردتت بیرون و دیگه عادت کردی....خنده

بوس بوس عشق مامانبوسبوسبوس

نوشته شده در پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394ساعت 23:20 توسط مامان و بابا |

دختر قشنگ من روزهای طلایی من و شما دارن به سرعت میگذرن و شما داری جلوی چشم من بزرگ و بزرگتر میشی ،گاهی اونقدر بزرگ میشی که حس میکنم باهانم احساس همدردی میکنی،میفهمی غم هامو ،خنده های الکی رو،شاد بودنای از ته دلمو،وقتی از دستت عصبانی میشم و بدون لبخند نگاهت میکنم میای صورتتو بهم میچسبونی و منو میبوسی،مگه میشه با بوسه های تو اثری از عصبانیت من باقی بمونه،هر وقت دارم با بابایی حرف میزنم و بحثمون جدیه مدام میای سرک میکشی که نکنه داریم دعوا میکنیم✴✴همیشه به بابا محمد میفهمونی که منو ببوسه و از ته دلت خوشحال میشی وقتی بابایی دستامو میبوسه،بی اندازه شیطون شدی و از دیوار صاف بالا میری و تمام وسایل کمد و کابینت و در یک چشم بهم زدن میریزی وسط حال...شبا با بابا محمد کمک میکنی و رختخواب هارو پهن میکنی بالشای کوچیکو دستت میگیری و میاری تو حال...

فروردین با همه ی بی مهری هاش و مهربونیاش گذشت و اردیبهشت هم اومد،بعد از برگشتن از سفر شمال تا دو سه روز درگیر جمع و جور کردن وسایل بودیم و معمولا ساعت دو سه میبردمت بیرون تا یک ساعت میگشتیم و میومدیم بالا،هوا هنوز اونقدر گرم نشده بود و خنک بود،دوسه روزم تو هوای بارونی بردمت پارک و حسابی هوای بهاری رو لمس کردی اولش تاب و سرسره میشینی و بعد میریم سوپر مارکت بغل پارک و خوراکی میخری و میشینیم رو چمنا و باهم میخوردیم.

بابا شاپور درگیر کارای فروش ماشین بود و قرار بود هر وقت مشتری پیدا شد من و تو و بابا محمد و مامان معصوم بریم دنبال کارای محضریش اخه ماشین به نام من بود و بعد که به بابا شاپور فروختیم نرفتیم به نامش کنیم ....

بعد از عید یک شب من و بابا محمد رفتیم خونه ی خودمون تا وسایلای اضافه رو بزاریم خونه و شما پیش مادرجون موندیو همون شب خاله سمیه و عمو فرزین اومدن خونه ی مادرجون و ما هم  شام از بیرون خریدیم و آوردیم...

 

یکی از عکساتو که تو عید ازت گرفتم بردم اتلیه و برات رو چوب زدم چون خیلی قشنگ بود و هرکی میدید خوشش میومد در ضمن عکاسشم خودم بودم♥ ظاهر شد و رفتم گرفتم و خیلی تمیز درش آورده بود و فعلا رو دیوار مادرجونه تا بعد که رفتیم خونمون ببریمش.

این روزا چون هوا دیر تاریک میشه بعد از ظهرا که از خواب پامیشی باهم میریم پارک،یه وقتایی من و تو تنها میریم و یه وقتایی مادر جونم باهامون میاد از اون ور هم میریم پاساژ کیش و شما سوار قطار میشی و یه سر میریم مغازه ی خاله الهه و لباساشو نگاه میکنیم و یه کم گپ میزنیم و اگه از چیزی خوشم بیاد برات میخرم و میایم خونه...

بعد از چند روز که از اردیبهشت گذشت ماشین براش مشتری پیدا شد و من و شما و بابا محمد و مادرجون شبونه راه افتادیم سمت شمال تا کارای انتقال سند رو انجام بدیم،روز قبلشم بابا محمد موهای شمارو کوتاه کرد و حسابی سرت سبک شد ..

حدود ساعت ۱۱ راه افتادیم سمت انزلی و طرفای ساعت ۵ رسیدیم خونه و تو با دیدن اونجا خیلی خوشحال شدی و تا ساعت ۷ صبح راضی به خواب نشدی،صبح هم ساعت ۱۱ بیدار شدی و ناهار خونه ی زن دایی بودیم و هانیه هم اومد پیشت و اجی هم با دیدنت خیلی خوشحال شد ،بعداز ظهر هم خاله فرشته اومد پیشمون و کلی دور هم خوش گذروندیم ...

غروب هم با بهناز و فرناز و هانیه و شما رفتیم سر خاک پدر بزرگ و مادربزرگ من و شب خاله احیا و سمیرا و میثم هم اومدن اونجا و دور هم کلی خوش گذشت...فرداش هم جمعه زن دایی مجلس داشت و شما با هانیه و زهرا کلی بازی کردی و غروب هم عمو فرشاد و ندا و ایلیا اومدن خونه ی اجی و بابا محمد مرغ خرید و دور هم شام خوردیم و کلی با ایلیا بازی کردی،ایلیا میومد سمتت و تو بهش لگد میزدی اونم خودشو مینداخت زمین و تو حسابی خوشت میومد،شنبه صبحم من وبابایی با میثم رفتیم رشت و کارای سند رو انجام دادیم و تا غروب معطل شدیم و یه بخش کار موند واسه فردا،غروب هم بابا محمد و دایی رفتن ماهیگیری و تو با هانیه بازی کردی و شب با کلی مکافات خوابیدی...فردا هم با خاله فرشته و مادر جون و بابا محمد رفتیم انزلی و شما رو رسوندیم خونه ی عمو فرشاد چون ناهار اونجا بودیم و من و بابا محمد رفتیم خمام و بقیه کارا رو انجام دادیم و اومدیم خونه ی فرشاد و ناهار خوردیم و ایلیا از مهد اومد و با هم کلی بازی کردین.غروب هم خاله احیا اومد اونجا و دسته جمعی رفتیم پارک بادی و رفتیم لب ساحل و سیب زمینی برات خریدیم و خوشت اومد و کلی بازی کردی منم ازت فیلم گرفتم ..چون هوا خیلی سرد بود زود برگشتیم خونه ی عمو فرشاد و شام خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم و ساعت 12 شب اومدیم سمت تهران.....

هوا کم کم گرم و گرمتر میشه و شما بیشتر بهونه ی بیرون رفتن رو میگیری .این روزا به شدت شیطون شدی و کارای خطرناک زیاد میکنی و همه چیزو پرت میکنی گوشی.تلفن و وسایل سنگین و خلاصه هر چی دستت بیاد پرت میکنی که عادت بدیه.هنوز شبا خوابت ده و من و مادر جون شیفتی بیدار میشیم و میزاریمت رو پا تا خوابت ببره  معمولا شبا تا 12 بیداری و با کلی مکافات به خوابیدن رضایت میدی.بعد از ظهرا یه وعده میخوابی و زود بیدار میشی ..دندونات تقریبا دراومدن و دو سه تا دیگه مونده تکمیل شه...دیگه پوشکت نمیکنم چون جیشت رو میگی فقط موقع خواب چون بد خوابی پوشکت میکنیم که بیدار نشی و دیگه نخوابیغمگین

20 اردیبهشت من و شما و بابایی رفتیم سمت کرج خونه ی عزیز و بابا حاجی .تو راه زیاداذیتم نکردی و بیسکوییت خوردی و یه کم ورجه وورجه کردی و خوابت برد تا کرج خواب بودی و وقتی رسیدیم بیدار شدی و با دیدن اونا کلی گریه کردی و بهم سفت چسبیدی حتی بغل بابایی نمیرفتی.یه کم که موندیم بهتر شدی و عمو مهدی بهت توت فرنگی داد و باهاش دوست شدی...غروب هم هی بهونه گرفتی که بیرون بریم و بارون میومد منم برات لباس گرم نیاورده بودم خلاصه با ماشین باباحاجی رفتیم بیرون و یه سر به فروشگاه خانه و کاشانه زدیم و تو حسابی خوابت میومد..از اونجا برات یه پتو و عروسک خریدم و رفتیم بستنی بخریم که بغلش یه اسباب بازی فروشی بود که سرسره داشت منم رفتم قیمت کنم که تو با دیدنشون ذوق کردی و بابا حاجی یه دونه سرسره برات خرید...تو هم تو ماشین تو بغل من خوابت برد و رسیدیم خونه و خوابوندمت تو اتاق و بابا محمد و بابا حاجی سرسرتو وصل کردن ...وقتی بیدار شدی و دیدیش اول ترسیدی سوارش بشی اما کم کم خوشت اومد و با کمک بابایی و عمو مهدی و من هی سر میخوردی ...جالبه که اصلا دوست نداشتی از پله هاش بری بالا و از خود شیب سرسره بالا میرفتی...بعد شام هم سرسرتو جمع کردیم و اومدیم خونه ی مادر جون و بابا محمد دوباره برگشت کرج..بابا شاپورم برات سرسره رو وصل کرد و کلی باهاش بازی کردی تا خوابت برد....محبت

فرداش هم که جمعه بود شام خونه ی خاله سمیه و عمو فرزین دعوت بودیم خاله فرشته هم از شمال اومده بود اونجا ..غروب بابا محمد از کرج اومد و با بابا شاپور و مادر جون همگی رفتیم خونه ی خاله سمیه...کلی گپ زدیم و خندیدیم و شما هم با پسر خاله ی خاله سمیه دوست شدی اسمش محمد امین بود و کلاس سوم .اونم تبلتشو آورد و پیشش نشستی و باهاش بازی کردی.بعد شام هم اومدیم خونه....راستی خاله سمیه از مشهد برات یه لباس خوشگل سوغاتی اورد

شنبه غروب هم شمارو بردم چکاب پیش دکترت...قدت 82 بود و وزنتم 12 کیلو....برای 20 خرداد برات ازمایش خون نوشت که جوابشو ببینه و اگه همه چیز خوب بود دیگه قطره آهن نخوری تا اون موقع هم گفت آهنتو بهت ندم...مولتی ویتامیناتو عوض کرد و شیر هم گفت بب جونیور بهت بدم...برای التهاب پوستی که گاهی روی شونه هات میزنه پماد ساختگی داد و برات یه کرم ضد افتاب نوشت کیو وی..یه صابون هم برای شستنت نوشت و گفت با شامپو بدن نشورمت....این دفعه هم با دیدن اقای دکتر کلی گریه کردی و آبرومونو بردیخجالت

دوشنبه هم مادر جون خاله فرشته و شوهرشو دعوت کرد واسه شام...غروبش هم بابا محمد اومد دنبالمون تا بریم داروخونه واسه داروهات و پوشک بخریم برای شبت....سر راه هم یه پارک دیدی و مجبورمون کردی ببریمت بازی یه کم سرسره نشستی و اومدیم خونه..خاله سمیه هم اومده بود دنبال خاله فرشته تا بعد شام برن خونه...شام خوردن و رفتن ما هم خوابیدی امانصفه شب بیدار شدی و اونقدر گریه کردی که نگو...دلیلشم نفهمیدیم تا دم دمای صبح بیدار موندی و گریه کردی و به زور خوابت کردیمعصبانی

سه شنبه مراسم خواهر اقای هاشمی بود مادر جون رفت اونجا  من و بابا محمد و شما رفتیم خونه ی خودمون و تو با دیدن اتاقت و ماشینت کلی خوشحال شدی و بازی کردی اخرشبم مادر جون اومد اونجا و از اونجا اومدیم خونه ی مادر جون....محبت

چهارشنبه شب هم  عازم دورود شدیم با بابا شاپور و مادر جون و بابا محمد...عزیز و باباحاجی دعوتمون کرده بودن 12 راه افتادیم و تو ماشین خیلی اذیت کردی و به زور خوابت برد ساعت 6 صبحم رسیدیم خونه ی بابا حاجی تو دورود..با دیدن اونجا غریبگی کردی و تا 8 نخوابیدی و ما هم از شدت بی خوابی دچار سردرد شدیم....صبحم 11 بیدار شدی و همسایه پایین باباحاجی که فامیلشونم هست اومد بالا یه دختر 6 ساله داشت به اسم زهرا که تو دستشو میگرفتی میبردی تو اتاق باهم بازی کنین .جالبه اسمشم صدا میزدی و هی میگفتی(للا)...بعدم ستایش اومد و باهاش دوست شدی و سرت حسابی گرم شد غروب هم با بابا شاپور و مادر جون رفتیم بروجرد خونه ی عمه ازیتا و تو با دخترش زینب دوست شدی و اونم عروسکاشو آورد برات ...از پسر عمه ی من علی خیلی میترسیدی و تا ازخواب بیدار شدی و دیدیش گریه کردی و لج کردی و بهانه گرفتی و مجبور شدیم زود بیایم دورود ...اینقدر اون شب لجبازی کردی که فشار منم افتاد و حالم خیلی بد شد...اما تا رسیدی خونه ی بابا حاجی شارژ شدی و تا 3 صبح بازی کردی و تمام برقارو خاموش کردیم تا راضی شدی بخوابیخندونکجمعه همناهار رفتیم خونه ی عمه خدیجه ی بابایی و تو با نوه ش که 4 ماه ازت کوچیکتر بود دوست شده بودی و با داداشش هم ه کلاس سوم بود دوست شدی و با ستایش و نگار و دانیال یه عالمه بازی کردی از بازی اتل متل توتوله هم خیلی خوشت اومد محبتغروب هم عروسی دعوت بودیم و رفتیم عروسیاما وسطاش شما و بابا شاپور و مادر جون اومدین خونه ی بابا حاجی چون تو از شلوغی کلافه بودی و گرسنت بود و هی لج میکردی شبم که ما از عروسی اومدیم شما خواب بودیبوسفرداش صبح زود بیدار شدی و همش دنبال زهرا میگشتی و زهرا اومد پیشت و باهم بازی کردین بعدم رفتیم پایین تو حیاط و مامان زهرا بهت جوجه اردکاشونو نشون داد و تو خوشت اومد و خواستیم با بابا حاجی بریم دوری بزنیم که تو با گریه زهرا و خواهرش فاطمه رو هم با ما آوردی....رفتیم دشت و سر زمین سبزی کاری و بستنی خوردیم و روستاهای اطرافو دیدیم و کلی با بچه ها بازی کردی و گل کندی و خودتو خاکی کردی و اومدیم خونه..مادر جون بردت حموم و یه کم خوابیدی و آماده ی برگشتن به تهران شدیم برای سوپ شما هم کلی سبزی تازه خریدیم....بوستو راه برگشتن هم به اصرار بابا حاجی رفتیم پارک جنگلی و باباحاجی گذاشتت روی یه سنگ بزرگ که ازش ترسیدی و بهونه گیری هات شروع شد و کلی جیغ و داد کردی و بابا حاجی و عزیز ناراحت شدن و به خیال خودشون من رو مقصر دونستن که تو با اونا خوب نیستی...تو ماشینم اینقدر گریه کردی که یه لحظه نفست رفت و ترسیدیم و پیادت کردیم و حالت که بهتر شد دوباره راه افتادیم ...این اولین سفری بود که ما بعد از ظهر راه افتادیم همیشه به خاطر شما شب حرکت میکردیم که بخوابی.اما این دفعه اینجوری پیش اومد و خیلی اذیت شدیم به زور تو راه خوابیدی اونم یکی دو ساعت.بقیه راه بیدار بودی و با کلک ساکتت کردیم یه جا هم پیاده شدیم و بابایی برات بستنی و پسته و سوهان خرید و اونا یه کم سرگرمت کرد شبم 11 رسیدیم و شما نزدیکای خونه خوابت برد و آوردیمت خونه هم خوابیدی تا صبح....اینم سفر نامه ی لرستان ماخنده

به لطف گرم شدن هوا و بیرون رفتنای مکرر ما دوستای خوبی تو پارک پیدا کردی و سرت حسابی باهاشون گرمه،یه روز که من و شما رفتیم پارک با کیمیا دوست  شدی و هر جا میخواستی بری دست اونم میگرفتی و با خودت میبردی بعدم مهرسانا اومد و با هم دوست شدین و کلی سه تایی بازی کردین...♥♥

هر روز دوستای  بیشتری پیدا میکنی و با بچه ها ارتباط خوبی برقرار میکنی منم با مادراشون دوست شدم و چون پارک کوچیکیه هر روز اهالی همون محل میان اونجا و تقریبا با همه اشنا شدم  و شما هم با بچه هاشون دوست شدی ..یه دوست خوب به اسم هستی پیدا کردی که همیشه دستتو میگیره و از سرسره میبرتت بالا و خودشم پایین منتظرت میمونه که سر بخوری و بغلت میکنه و میده به من ..12 سالشه و دختر مهربونیه...کیمیا هم هر روز میاد پارک و دو تایی باهم سوار تاب میشید و تاب میخورین بعدم میریم سوپر مارکت و خوراکی میخری و دوباره میای تو پارک و تا تاریک شدن هوا میمونیم اونجا...بوس

بازی های جدیدی هم که تو خونه انجام میدی (سرسره بازی )و (تاب سواری) و (خوابوندن عروسکات) و (رفتن تو چادر بازی )و (حلقه ی هوش )و (ور رفتن با لوازم ارایش و کرم و اسپری )و (پوشیدن کفش و دمپایی های خودت و دیگران )و (پهن کردن جا نماز و پادر سرکردن و نماز خوندن) و(رورؤک سواری که جدیدا بهش علاقمند شدی)و تماشای فیلمهات تو لپ تاپ و.......بوس

از جارو برقی میترسی و وقتی روشن میشه سمتش نمیای...حدیدا لباساتو از کمد میاری و تلاش میکنی خودت بپوشیشون .همچنان به اشپزخونه علاقمندی و از دست تو کابینت و قابلمه و قاشق و چنگال و نمکدون در امان نیست..به اسفند دود کردن علاقه داری و همیشه از مادر میخوای برات اسفند دود کنه...تا در ورودی رو باز میکنیم میای جلوی در و النا رو صدا میزنی...خندونک

اینم روزای اردیبهشتی ما به روایت تصویربوس

لباسای تابستونی که برات خریدمخندونک

این عکس روز بعد از برگشتن ما از تعطیلات عیده که من و شما دوتایی رفتیم پارک و بعدم اومدیم پارکینگبوس

اینم استفاده ی بهینه از روروءکخندهقربون هوشت برم من

اینم یک روز دیگه و گردش من و دخملیخندونک

این عکساهم یه روز دیگس که بردمت پارک فدات بشممحبتعاشق اینی که از پله های سرسره بری بالا و دوباره بیای پایینخندونک

خوشتیپ مامانچشمک

یه روز افتابی و خوب مخصوص ماهک خانومخندونک

یه روز تقریبا بارونی  که باهم رفتیم تو چمنا و چوب شور خوردیم خجالت

ماهک خانوم اماده ی نظافت خونهخندهاین تی رو بابا شاپور برای شستن حمام خرید که تو خیلی ازش خوشت اومدخندونک

بازم گردش من و دخملیخندونک

اینم ژست دخترم که لباس جدیدشو برای اولین بار پوشیدهبوس

این عکسم مال روزیه که با بابا رفتیم پارک و شما اولین بار بلال خوردیخندونک

کوتاهی موهای دختری توسط پدر محترمخنده

ماهک من داره نماز میخونه..فداش بشم منبوس

اینم ماهک جونم تو باغ الوچه شمال.....خندونک

بهت گفتم ماهک یه ژست بگیر تو هم این مدلی شدیخنده

اینم ماهک جون و هانیه خانم و زهرا خانوم ...این عکس مال مجلس زیارت عاشورای زن دایی بود تو شمالبوس

اینم مال روز اخره شماله که کلی دسته جمعی عکس گرفتیم تو حیاط.......خندونک

اینم تپه ی گوش ماهی که تو خیلی دوسش داری و هی ازش بالا میری و میای پایینمحبت

خاک بازی ماهک گلی تو حیاطعصبانی

هانیه جون و ماهکبوس

اینم ایلیا جون  و ماهک نفسمبوس

گل مامان تو پارک بادی بندر انزلی.....آرام

دسته جمعی با مادر جون و خاله احیا تو پارک بادیخندونک

اینم دختر خوشگلم فردای روزیکه از شمال برگشتیم...با مادر جون و شما رفتیم پاساژبغل

اینم مدل جدید استفاده از چادر...تا میری داخل چادر برعکسش میکنی و با عروسکت بازی میکنیخنده

اینم پارک گردی و بستنی خوردن ماهک خانم که با گرم شدن هوا تقریبا هر روز تکرار میشهخندونک

اینم خواب شیرین دخترم که عاشقشمآرام

اینم یه روز دیگه که تو پارک کلی دوست پیدا کردی....خندونک

اینم مال روزیه که من و شما تنها رفتیم پارک و شما با کیمیا دوست شدی و بعدشم مهرسانا با شما دوست شدچشمک

اینم فیگورای دختر گل مامانخندونک

اینم ماهک خانم عینکی...البته عینک شیشه نداره که چشاتو اذیت کنهبوس

اینم ماهک گلی که اماده ی رفتن به مهمونیه خونه ی خاله سمیه سبوس

ماهک و مادر جونمحبت

اینم شما در منزل خاله سمیه که لم دادی رو مبلخجالت

 

اینم خریدای بهداشتی شما بعد از برگشتن از شمال...خندونکپوشک و شامپو سر و بدن و روغن هسته ی انگور برای غذای شما....

این ظرف غذای قشنگم باباشاپور واست خرید...محبت

اینم چند تا لباس تابستونی دیگهبوس

این کفشای تانستونی هم به عنوان دمپایی برات خریدم که جایی خواستی بری مثل پارک راحت باشی بوساین کفشو من و شما دوتایی رفتیم خریدیم بوس

این کفش هم برای لباسای اسپرتت خریدم چون کفشای عیدت همه کوچیک شدنقه قهه

اینا رو مادرجون برات خرید تا با پیراهنات بپوشیمحبت

اینم عکسی که من ازت تو عید گرفتم و چون خیلی زیبا بود برات رو چوب زدمخندونک

اینم خریدای ما از فروشگاه خانه و کاشانه....

اینم سرسره ی ماهک جونم که بابا حاجی براش خریده...محبت

دختر شیطون من سوار بر سرسره....همیشه میشینی رو سرسره و بهم میفهمونی ازت عکس بگیرم کی هم کیف میکنی فدای خنده هاتبوس

تاب سواری ماهک و عروسکشمحبتفدای عروسک بازیت بشم من بوس

اینم دختر من که عاشق گیتارهخندونک

ماهک مامان همراه با پستونک عینک دودی هم زده قربونش  برمقه قهه

خرید لوازم بهداشتی عسل خانومبوس

سرسره سواریخندونک

 

کرم و ضد افتاب و صابون دخملی که اقای دکتر براش تجویز کردهچشمک

مولتی ویتامینا و شیر جدید دخمل گلمخندونک

 

اینم سفرنامه ی ما به استان لرستان شهر دورودخندونک

اینجا آماده شدیم بریم بروجرد خونه ی عممبوس

من و دختر گلم که همه ی دنیامهمحبت

 

مادر جون و ماهک مامانخندونک

اینم دختر نازم و بابای گلم که قرار بود بریم خونه ی عمه ی بابا محمد.....خجالت

تو ماشین در حال رفتن به مهمانیآرام

اینجا هم خونه ی عمه ی بابا محمده اینم نوه شونه که از تو چند ماه کوچیکتره چشمک

این عکساهم مال روز اخره که صبحش با شما و باباحاجی و مادر جون و باباشاپور رفتیم دوری بزنیم و برای سوپت سبزی بخریم که تو با اصرار زهرا و فاطمه رو هم با خودت اوردیخندونک

ماهک و زهرا خانمبوس

اینم طبیعت گردی ماهک مامان و دوستاشمحبت

عاشق این عکس شدم فدای ژستای بامزه تبوس

اینم یکی دیگهبوس

ماهک و مادر جونشمحبت

اینم پارک جنگلی دورود که تو اینقدر گریه کردی ما مجبور شدیم زود برگردیم و اومدیم سمت تهرانعصبانی

عاشقتم فدات شممحبتمیبوسمت یه عالمهبوستا پست بعدی بای بایخجالت

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 15:47 توسط مامان و بابا |

دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـهمحبت
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـهمحبت
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسیخجالت
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرتهمحبت

امروز روز توست پدرم.روز بهترین و دوست داشتنی ترین مرد دنیا برای من...خوشحالم که خداوند بهترین و مهربونترین پدر و مادر دنیا رو به من بخشیده.کاش ما هم برای دخترمون مثل شما باشیم...بی اندازه مهربون و  بخشنده....بابایی روزت مبارکجشن

ماهک مامان دیگه این روزا باباشو خوب میشناسه شاید ندونه روز پدر یعنی چی اما از ته قلبش باباشو دوست داره و وقتی نبینتش دلتنگش میشه ...امسال هم بابایی ماهک روز پدر پیشمون نبود و سفر رفته بود اما تو همین پست براش مینویسم که من و ماهک خیلی دوستش داریم و خوشحالیم که تکیه گاه امنی برای ماست...پس روز تو هم مبارک مرد من...پدر دخترم.....محبت

من و بابام بیست و چند سال پیشبوس

دختر گلم و باباشمحبت

روز پدر به همه ی پدرای مهربون و از خود گذشته مبارکچشمک

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394ساعت 16:52 توسط مامان و بابا |

دختر گلم تا الان فرصت نکردم برات ماجرای نوروز امسال رو بنویسم چون هم خیلی طولانی بود هم عکس زیاد داشت،تو این پست برات قصه ی عید امسالمون رو مینویسم ،امسال برخلاف سال قبل سفره ی هفت سین نزاشتیم چون جمعه ساعت ۱۱ حرکت کردیم و سال تحویل تو راه بودیم♥جمعه از صبح درگیر جمع کردن وسایل سفر بودیم و از طریق نت به صورت انلاین وضعیت راهها رو چک میکردیم تا به ترافیک برنخوریم .تا غروب وسایل رو جمع کردیم و غروب من و شما و مامان معصوم رفتیم یه سر بیرون تا من یه کم خرید کنم ،بعدشم واسه اخرین بار در سال ۹۳ شما رفتی پاساژ و قطار سوار شدی بعدم اومدیم خونه و یه شام سرپایی خوردیم و اماده ی رفتن شدیم ...یه همسفر جدید هم داشتیم و دایی شاهین سنجابش رو با خودش آورده بود و مامان معصوم هم کلی سرش غر زد چون از سنجاب و موش متنفره♥محبت

سال تحویل ساعت ۲ شب بود و ما تقریبا اتوبان قزوین بودیم که سال تحویل شد و شما خواب بودی♥طرفای ۵ صبح بود که رسیدیم انزلی و تو کل راه خواب بودی و تا رسیدیم خونه بیدار شدی و با دیدن خونه حسابی سرحال اومدی و از محیطش خوشت اومده بود ماهم که خسته شماهم که خیال خوابیدن نداشتی ،بلاخره ساعت ۶:۳۰همراه طلوع خورشید با مکافات خوابوندمت و صبح ۱۱ با صدای دایی من که برای دیدنت بی تاب بود بیدار شدی و کلی گریه کردی و باز ابرمون رفت،اجی(مادربزرگ من)کلی واسه دیدنت منتظر بود و با دیدن اون هم گریه کردی،غروب هم دختر داییم با بچش هانیه اومد و تو کلی از دیدن هانیه خوشحال شدی و هی باهاش بازی میکردی اما اون بهت حسودیش میشد و باهات نمیساخت.غمگین

روز دوم عید رفتیم خونه ی خاله فرشته و تو با ایلیا کلی بازی کردیو هانیه هم همچنان اذیتت میکرد و هر فرصتی پیدا میکرد میومد سراغت،شب هم رفتیم خونه ی پسر خالم (بابای ایلیا)و ایلیا اسباب بازیاشو برات اورد و باهم بازی کردین.شب من و تو بابا محمد و دایی شاهین زودتر اومدیم خونه چون خوابت میومد و بهونه میگرفتی سر راه هم رفتیم سوپر و برای شما کمپوت و شیر و ......خریدیم .خندونک

روز چهارم عید هم رفتیم تسلیت منزل یکی از فامیلای بابا شاپور برای فوت خواهرش و تو اولین بار بود مجلس ختم میدی و برات عجیب بود چرا زن ها گریه میکنن...خطا

حسابی با محیط شمال جور شده بودی و خوابت خیلی خوب شده بود و همه میگفتن به خاطر آب و هواست♥روزا بابا شاپور میبردت رو تپه ی گوشش ماهی ها ی تو حیاط و تو هی ازشون بالا میرفتی و پایین میومدی و کلی حال میکردی،دیگه تقریبا دایی و زن دایی و اجی و دایی عزیز و فرناز رو میشناختی و هی بهت میگفتن بگو خروس چی میگه تو هم میگفتی (قول قوقول قو)و کلی میخندیدیم ،تا بهت میگفتیم دایی عزیز بهت چی میگه زود میگفتی (ننه).خلاصه نقل مجلس بودی......بوس

یه روز عید هم رفتیم خونه ی عمه زهرام با دایی و زن دایی و فرناز که خیلی خوش گذشت اونا حیاط خیلی بزرگی داشتن و تو هم میرفتی توش بازی میکردی پسر ععم هم یه سگ داشت به اسم کایکو که تو هی میرفتی پیشش و برات جالب بود،چون شمال خونه مون حیاط داشت و تو حسابی سرگرم و خسته میشدی زیاد اذیت نکردی و اونجارو خیلی دوس داشتی همیشه من و بابا محمد میبردیمت حیاط پشتی و برات از درخت الوچه میکندیم و تو عاشق طعمش شده بودی و بازم میخواستی....♥خنده

دایی شاهین وسط تعطیلات رفت لاهیجان و ما تنها موندیم♥یه روز هم پسرخاله ی من با زنش و ایلیا اومد خونه ی اجی و تا اخر شب گفتیم و خندیدیم،عمو فرزین و خاله سمیه هم هفته ی دوم تعطیلات اومدن و یه روز اومدن خونه ی اجی  و تو اونارو شناختی و هی میرفتی بغل خاله سمیه...بوس

یه روز هم من و شما و بابا شاپور و مامان معصوم رفتیم هشتپر خونه ی دختر خاله ی من که تا حالا بچش رو ندیده بودیم از شما دو ماه کوچکتر بود و اسمش سام بود خیلی پسر ساکت و ارومی بود خلاصه با هم دوست شدین و کلی بازی کردید.....زبان

قرار بود سیزده بدر برگردیم که دایی شاهین گفت با دوستاش لاهیجان قرار گذاشته و منم دوست داشتم سیزده بدر شمال باشیم و بابا شاپورم به خاطر ما موند.روز سیزده بدر تو خونه ی زن دایی ناهار خوردیم و خاله احیا اومد پیشمون و بعد از ظهر من و شما همراه دایی و زن دایی من و دختر دایی بهناز و هانیه و فرناز رفتیم لب ساحل و تو اولین بار دریا رو دیدی،خیلی خوشت اومده بود و رو ماسه ها میدویدی و هی دستاتو شنی میکردی و دیدن اون همه آب یک جا برات خیلی عجیب بود هوا هم حسابی سرد بود و خانواده ی برادر زن دایی هم اومدن پیشمون و یه کم لب ساحل موندیم و موقع برگشتن رفتیم پیش خواهر و شوهر خواهر زن داییم که روحانیه اونا هم یه جای سرسبز نشسته بودن و آتیش روشن کرده بودن ماهم رفتیم پیششون و یه کم نشستیم و حسابی خوابت گرفته بود مامان معصوم و بابا شاپور و خاله احیا هم آدرس گرفتن و اومدن پیش ما و رفتیم لب اتیش و کلی عکس گرفتیم و حسابی خوش گذشتخندونک

فرداش هم جمع و جور کردیم که شبش برگردیم ظهر کلی باهم عکس گرفتیم و خندیدیم و غروبش یه سر رفتیم خونه ی عمه زهرام و کلی اونجا زدیم رقصیدیم واخر شب یه خبر بد تمام تعطیلاتمون رو خراب کرد....گریه

اماده شدیم که شام بخوریم و راه بیفتیم دایی شاهینم از لاهیجان داشت میومد که باهم بریم که به بابا شاپور زنگ زد و گفت تو راه رشت تصادف کرده...بابا شاپور و بابا محمد و دایی و حامد(شوهر دختردایی فرناز)همه رفتن رشت و من و مامان معصوم کلی نگران دایی بودیم که بابا محمد گفت دایی شاهین سالمه اما ماشین له شده و درست شدنی نبست .گریه

شماهم که میدیدی مامان معصوم ناراحته هی میرفتی بوسش میکردی .خلاصه من بردمت خونه خوابوندمت ساعت ۱ شب بابا شاپور اینا اومدن و دایی شاهین سالم بود خدارو شکر فقط دستش یه کم زخم شده بود،ماشینم چپ کرده بود و داقون شده بود و همه تعجب میکردن از این ماشین چطور دایی سالم دراومده...خسته

خلاصه شب موندگار شدیم  و دوباره وسایل رو اوردیم و صبح قرار شد بابا شاپور بره دنبال کارای اداریه ماشین و خلاصه تعطیلات کوفتمون شد اما خدارو هزار بار شکر کردیم که دایی شاهین چیزیش نشد...غمگین

صبح تو زود بیدار شدی و ما خواب بودیم مامان معصوم بردت پایین خونه ی اجی که بهت صبحونه بده دیدم صدای گریه ت داره میاد مامان معصوم گفت داشتی بازی میکردی که رو دستت افتادی دردت اومده،اما تو ساکت نمیشدی و جیغ میزدی دستتم انگار شل بود ،داشتم از ترس سکته میکردم بابا محمد گفت دستت در رفته و باید ببریمت دکتر،خلاصه سریع اماده شدیم و رسوندیمت بیمارستان و دکتر دستت رو دید و گفت در رفته و برات جا انداخت و برات یه عکس نوشت و  خدارو شکر دستت درست شد و یه کم آروم شدی،اومدیم خونه و خوابیدی،بعد از ظهر بابا شاپور اومد و قرار شد من و شما و بابا شاپور و مامان معصوم با ماشین بابامحمد و بابامحمد و دایی شاهین با اتوبوس بیان تهران ،که اتوبوس گیر نیمد و با مینی بوس برگشتن،ماهم طرفای غروب راه افتادیم سمت تهران...خسته

عید امسال بلایی نبود که سرمون نیاد و در رفتن دستت تجربه ی بدی برام بود ،خیلی ترسیدم و تا بیمارستان گریه میکردی و من قلبم تیر میکشید♥♥گریه

یکشنبه 16 فروردین تهران بودیم و تا دو روز داشتیم وسایل و لباسای سفر رو جمع و جور میکردیم و قرار شد اخر هفته به خاطر خطری که از سر دایی شاهین گدشت یه گوسفند قربونی کنیم.....

یکی از مهمترین اتفاقات خوب عید امسال این بود که شما کاملا یاد گرفتی جیشت رو بگی و کل روز پوشکت نمیکردم مگر موقع خوابت یا وقتی بیرون میرفتیم....جالبه که وقتی پوشک نبودی سریع میگفتی جیش داری اما وقتی پوشک بودی اعلام نمیکردی....قه قهه

حالا عکسای سفر امسال رو با هم ببینیمتشویق

این عکس مال روز اول عید خونه ی اجی بوس

اینم روز دوم عید و بازی کردن شما در حیاطخندونک

پدر و دختر شیطونچشمک

اینم روز سوم عید خونه ی خاله فرشته.ماهک و ایلیا و هانیهبوس

دختر من آماده شده بریم تسلیتغمگین

خوشتیپ مامان.....بوس

مهندس خانم من......خندونک

اینجاهم تیپ زدی و منتظری مهمون بیاد...قرار بود خاله سمیه و عمو فرزین بیان خونه ی اجی....زیبا

اینم دختر خوشگل مامان که اماده شده بریم مهمونی خونه ی عمه زهرای منبوس

عاشق این ژستاتمچشمک

اینم من  و دخترم.....عاشق این عکسممحبت

اینم خانواده ی سه نفره ی ماخجالت

اینم حیاط خونه ی عمه زهرا و بازی کردن شما با هاپوخنده

بارفیکس با حداقل امکاناتخندهماهکه دیگهسوال

اینم یک روز تقریبا افتابیبوس

دختر قشنگم یک روز سرد بهاریخندونک

این عکساهم مربوط به روزیه که هوا خیلی سرد بود و بهونه گرفتی بری بیرون و پیله کردی به خاک اندازخندونکاول باهاش هانیه رو زدی بعدم شروع کردی به خاک بازیمتفکر

دختر گلم در حال گردگیریقه قهه

اینم ماهک خانم من در حیاط پشتی منتظر کندن الوچه از درختخندونک

عزیز  مامان عاشقتمبوس

اینم عکسای سیزده بدرآرام

اولین باری که دریا رو دیدیمحبت

من و دخمل نازم لب ساحلبوس

اینم عکسای روز اخره خندونک

ماهک و هانیه خانم گلزیبا

این هم غروبش که رفتیم خونه ی عمه زهرا....محبت

این هم ماشین دایی شاهین شب تصادفگریه

این هم عکس دست کوچولوته که در رفته بود ...خدارو شکر اینم به خیر گذشتخستهولی من مردم و زنده شدم تا دستت خوب شد عشق من..گریه

عید امسال اتفاقای خوب و بد زیادی برای ما داشت.اتفاقایی که گاهی یادمون میندازه دنیا ارزش هیچ چیز جز مهربونی رو نداره..مهمترین اتفاق خوب امسال حضور شما در جمع خانوادگی ما بود دخترم...اتفاقی که برای دومین بار تکرار شد و تعطیلات رو برای ما لذت بخش تر کرد..خدارو شکر که صحیح و سالم رسیدیم خونه اگرچه خسارت مالی زیادی دیدیم اما خسارت مالی جبران پذیرهخندونک

این پست خیلی طولانی شد واسه همین بود که اینقدر دیر گذاشتمشخندونکعاشقتم یکی یه دونه ی من بوس  بوسبوسبوسبوس

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 28 فروردين 1394ساعت 16:18 توسط مامان و بابا |

به تو که نگاه میکنم به خودم میبالم،میدونی چرا؟چون لایق داشتن دختری بی نظیر هستم چون مامان یه فرشته ی مهربونم،چون حسی که از وجودت میگیرم تمام زندگیمو رنگ آمیزی میکنه،چون نفسهات به زندگیم امید میده ،چون بوی تنت شده تمام هستی من ........خوشبختی مگه بیشتر از اینم میشه؟؟؟؟میشه بیشتر از این همه حس خوب رو از خدا بخوام،میشه بنده ی بی انصافی باشم و بازم از خدا چیز دیگه ای درخواست کنم،تو بزرگترین هدیه برای من بودی هدیه ای که هر روز و هر شب بابت داشتنش خدارو شاکرم....بوسبوسبوس

دختر قشنگم بیست ماهه تمام زندگی من شدی،بیست ماهه تمام دغدغم تویی،تمام آرزوهام،تمام رویاهام....بیست ماهه به لطف وجود تو مادر شدم و هر روز که بزرگتر میشی بیشتر میفهمم چقدر دختر داشتن خوبه،تو با سن کمت شدی سنگ صبورم،وقتی بی حوصله و ناراحتم مدام دور و برم میگردی و هی منو میبوسی ،نمیدونی چقدر آروم میشم،تمام ناراحتیامو میندازم دور و دوباره انرژی میگیرم...ازت ممنونم که هستی ،برای من،برای بابا ،برای دنیای ما....خجالت

بیست ماهگیت مبارک جشندختر قشنگ من،تمام هستی من،تمام زندگی من....بی نهایت دوستت دارم و بی نهایت عاشقتم....محبتمحبتمحبت

دختر ناز هشت ماهه ی منبوس

پرنسس یک سال و هشت ماهه ی منجشن

اینم کادوی مامان معصوم برای شماخندونک

اینم کادوی من و  بابا برای ورود شما به بیستمین ماه زندگیتجشن

عاشقتم نفسم ....تا پست بعدی بای بایبای بای

 

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردين 1394ساعت 0:09 توسط مامان و بابا |

*

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .

امروز روز مادر بود.دلم میخواد این روز رو به همه ی مامانا مخصوصا مامان خودم که تمام دنیاشو به پام ریخته تبریک بگم مادری که بیست و هشت سال مشکلات و دغدغه هامو به دوش کشید و الان یک سال و هشت ماهه داره پابه پای مادر بودن من میاد و همراهیم میکنه...مادری که مادر دخترم هم شده .با من شبا بیداری میکشه شیطنت های دخترمو با صبوری تحمل میکنه و مثل یه کوهه.یه کوه که پشت همه ی اعضای خانوادشه....چشمک

چقدر خوشبختم که تو رو دارم .تو رو که شبیه هیچ کس نیستی.تو یه موجود عجیبی که خستگی ناپذیره.صبوره.مهربونه و بی منت همه ی دنیاشو به بچه هاش میبخشه.....کاش مثل تو باشم اما من نمیتونمبوس

روزت مبارک مامان خوبمبوسبوس

من و مامانم خندونک

من و دخترممحبت

چه نوستالژی قشنگیمحبت

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 22:02 توسط مامان و بابا |

همیشه زمستون و پاییز رو دوست داشتم ،حال و هوای قشنگ این فصل ها بهم حس خوبی میده،امسال زمستون به خاطر اینکه نمیتونستم زیاد بیرون ببرمت سخت گذشت اما الان چند روزه هوا خوب شده و هر روز من و دخمل نازم دوتایی میریم پارک...اول ماهک خانوم یه کم از پله های سرسره بالا پایین میاد و من بیچاره هم همراهیش میکنم بعد یه کم تاب سواری و بعد هم میره رو چمن های پارک و حسابی ورجه وورجه میکنه و بیشترین کار مورد علاقش روی چمنا اینه که از جدولای کنار پارک بره بالا بیاد پایین.معمولا طرفای ظهر میریم پارک و تا یک ساعت اونجا مشغولیم بعد میایم پارکینگ و اونجا هم یه کم بازی میکنی و علاقه ی شدیدی به دیوارای اجری داری هم ازشون میترسی و هم دوست داری دست بزنیشون منم بهت یاد دادم که این دیوارا خونه ی پیشی هاس ،حالا هر جا دیوار اجری میبینی با دست نشون میدی میگی اینا....قربونت برم.

با اینکه کامل راه میری اما بیرون علاقه به راه رفتن نداری و باید بغلت کنیم وزنتم زیاد شده نفسم تا میبرمت بیرون و میام دستام درد میگیره...

این روزا حال و هوای همه حال و هوای عیده و همه درگیر خرید و خونه تکونی هستن .من از ماه قبل تقریبا همه ی خریداتو انجام دادم و کلی واست لباس خریدم برات عکساشو میزارم.کفش و لباسای راحتی ت رو از خیابان بهار برات خریدم خیلی نازن.یه سری خریداتم از پاساژ کسا. گرفتم و خلاصه هر جا چیز قشنگی میبینم واست میخرم .دیروز با مامان معصوم و شما رفتیم بیرون و دو تاماهی قرمز برات خریدم اما واست اصلا جالب نبود!!!!!!

این روزا خیلی لجباز شدی و کلا شیطنت هات بیش از حد شده همش کارای خطرناک میکنی جدیدا میری رو مبلا و ازشون میخوای بپری پایین که من میرسم و نمیزارم،الان چند روزه مامان معصوم یادت داده که جیشت رو بگی خیلی خوب یاد گرفتی و معمولا در طول روز پوشکت نمیکنم مگر موقع خواب،اما از امروز لج کردی میگی جیش دارم اما تا میخوام سرپات کنم گریه میکنی،دو بارم شلوارتو خیس کردی .

 روزها معمولا تا نه صبح میخوابی و ساعت ۱۲ یه چرت میزنی تا یک،بعد از ظهرم چهار تا شش میخوابی،شبا خیلی بد میخوابی و ساعت یک شب اونم با کلی گریه و بی تابی به خوابیدن رضایت میدی اما در طول شب خدارو شکر بهتر و ارومتر از قبل میخوابی.برای چکاب دیگه نرفتیم دکتر تا بعد از عید ،همچنان همون مولتی ویتامین ها رو میخوری،چند روز پیش که رفتم برات پوشک بخرم گفتن هاگیز دخترونه پسررونه دیگه تولید نمیشه منم هاگیز معمولی برات خریدم و خیلی از کیفیتش راضی بودم و خوب در اومد اما قیمتش از پوشکای دیگه بالاتره...

یه مدته غذات بد شده و خوب غذا نمیخوری باید کلی برات ادا دراریم تا غذاتو بخوری سوپ و عدسی دوست نداری اما ما بهت میدیم چون برات خوبه،از غذاهای مورد علاقت میرزاقاسمی  هست که کامل میخوری،کباب و ته چین و سبزی پلو ماهی و کته ماهیچه و شامی و میگو و لوبیاپلو و ماکارونی و جوجه کباب  و..رو برای ناهار بهت میدیم شام هم معمولا سوپه صبحانه هم فرنی یا تخم مرغ نیمرو یا عسلی و چای و نون و کره یا عدسی یا سرلاک میل میکنی میان وعده هم سیب زمینی یا بستنی یا میوه  میخوری  با قطره اهن هم کمپوت گلابی میخوری و بعد از ظهرا بعد از خواب یه لیوان اب لیمو شیرین میل میکنی....

بستنی و شکلات خیلی دوست داری و بستنی رو خودت دستت میگیری و بیشتر از اینکه بخوریش روی زمین یا شلوار بابا محمد یا در و دیوار میمالی و کلی حال میکنی.

جدیدا دختر کوچولوی دهمسایه ی مامان معصوم رو که اسمش النا س صدا میزنی دم در وایمیستی و میگی (نا).برای هر سوالی یه جواب بلدی (نه)،تا بهت یه کاری میگم بکن بعدشم میگم بدو تو هم پشت بند من میگی (اود)یعنی زود...

یه روز من و شما با هم رفتیم پارکینگ خونه ی مامان معصوم و من هم پستونک و بیسکوییتت رو تو یه پلاستیک گذاشتم که اگر خواستی بهت بدم وقتی مشغول بازی شدی منم پلاستیکو گوشه ی پارکینگ گذاشتم موقع برگشتن دیدم یه گربه بغل پلاستیک نشسته منم که از گربه وحشت دارم  نمیدونستم چیکار کنم تو هم با دیدن گربه هی میخندیدی و میرفتی جلوش ،یه هو بهت گفتم ماهک برو پلاستیک رو بیار که بریم دیدم بدون معطلی رفتی و رفتی و پلاستیک و بر داشتی و اوردی بهم دادی دلم میخواست اون لحظه گازت بگیرم اخه اولین بار بود یه کاری رو واسم انجام میدادی فدات شم،دخترم از مامانش شجاع تره،این روزا زیاد بیرون میریم و تو حسابی تو فضای سبز بازی میکنی دوستم زیاد پیدا میکنی و منم با دیدن شیطنت هات انگار دوباره بچه میشم....

اتفاقای مهمی تو این ماه برامون افتاد که اصلا اتفاقات خوبی نبود،موتور دایی شاهین رو دزد برد و دو روز بعدش چندتا دزد بهش حمله کردن کیف پولشو بگیرن که دایی نداد و با چاقو کتفشو زدن،اون شب اتفاقا خاله سمیه و عمو فرزین مهمون بودن خونه ی مادر و تو با خاله سمیه حسابی جور شدی و لاک پاهاش برات جالب بود و هی میرفتی پیشش،دایی که اومد بردنش بیمارستان و زخماشو پانسمان کردن و شب بدی بود .

 اوایل این ماه با مامان معصوم چند روز بردیمت خونه ی خودمون ،با اسباب بازیات سرگرم شدی و ماشینتو خیلی دوست داشتی اما شب اصلا خوب نخوابیدی و تا صبح  اذیت کردی،شاید جات عوض شده بود،فرداش . مامان و بابای بابا محمدو دعوت کردم خونمون تا شمارو ببینن بابا محمد شام غذا از بیرون گرفت و غروب با مامان معصوم بردیمت محوطه ی بازی شهرک اما همش گریه کردی و با تاب و سرسره بازی نکردی ،،شب مهمونا اومدن و با دیدنشون کلی گریه کردی و آبرومون رفت ،بعد از خوردن شام عزیز و اقا جون رفتن و منم خونه رو تمیز کردم و با بابا شاپور و مامان معصوم دوباره برگشتیم خونشون و تو با دیدن خونه از شدت خوشحالی گریه و خنده میکردی خیلی برامون جالب بود که دو روز از اینجا دور بودی اما دلت حسابی تنگ شده بود....

بیشتر روزهای این ماه رو صرف خرید و کارای عید کردیم و  خریدای شما که تموم شد خریدای من و بابا محمد شروع شد و یه روز کامل با هم تهرانو چرخیدیم که خیلی خوش گذشت....اول رفتیم برات سه بسته پوشک و صابون و شامپوی سر و بدن نیوآ و روغن زیتون خریدیم بعدم رفتیم تهران پارس و من کیف و کفش و.....خریدم

یه شبم من و بابا رفتیم خونمون و من چمدون و وسایل سفرو آماده کردم و اوردیم خونه ی مامان معصوم تا باهم بریم شمال،اخر شبم تو جمهورری ماشین و پارک کردیم و دستفروشا رو تماشا کردیم و شام هم کباب ترکی خوردیم.یه شبم رفتیم فست فود ماکرو که تازه افتتاح شده و یه شام بی نظیر خوردیم.

دایی وحید بابا محمدم که از عسلویه اومده بود کرج مهمونی  یه روز اومد خونه ی مامان معصوم دیدنت که شما خواب بودی و بهت پنجاه تومن عیدی داد.

سه شنبه ی اخر سال ۹۳ من و تو بابا محمد رفتیم سمت کرج که قبل از عید عزیز و اقا جون شمارو ببینن  طبق معمول تو راه کلی اذیت کردی و خوابت برد و با ورود به اونجا کلی گریه کردی  اما بعدش اروم شدی و به میز تنقلات حمله ور شدی و کلی ریخت و پاش کردی  اون شب چهارشنبه سوری بود و بیرون صدای ترقه میومد و میترسیدی قربونت برم...سفره ی شام رو هم بهم ریختی و حسابی با مرغ و ماهی خودتو کثیف کردی و بعد شام بهونه گرفتی و زود برگشتیم خونه.توی راه هم آرومتر از عصر بودی....

امسال اولین عیدی رو من و مامان معصوم برات خریدیم النگوهای قبلت برات کوچیک شده بودن منم بردم عوضشون کردم و برات یه النگوی پهن خریدم که گرونتر از اون سه تا شد .برای عیدت هم یه النگوی ظریف مامان معصوم و یه النگوی ظریف دیگه من و بابا محمد برات خریدیم که دوباره النگوهات سه تا شدن....

دایی شاهینم برات یه کتونی و یه شلوار عیدی خرید،عزیز و اقا جون پنجاه تومن پول دادن و عموهاتم گفتن بعد عید عیدیتو میدن!!!!!

ما هم طبق برنامه ریزی هامون قرار شد شب جمعه حرکت کنیم سمت شمال و تحویل سال تو راه باشیم...

امیدوارم امسال برای دختر گلم و همه ی نی نی ها سالی پر از سلامتی و شادی باشه ...محبت

اینم اسفند به روایت تصویر.....بوس

بازی های پدر و دخترخنده

بستنی خوردن به سبک ماهک......البته بستنی مورد علاقت مگنومه اما اگه موجود نباشه به قیفی هم رضایت میدیقه قهه

اینم سر سفره ی شام وقتی هوس غذا خوردن میکنی......خندونک

اینم یه روز گرم اسفند که من و بابا محمد و شما رفتیم پارک...کلاهتو همش از سرت در میاوردی و میدادی بابا و میگفتی رو سرش بزاره بعدم میخندیدی شیطون منخندونک

عاشق جدولای لبه پیاده رو هستی و هی از اونا بالا میری و میای پایینخسته

اینم مال روزیه که بردیمت خونه ی خودمون....بوس

اینم بازی های اخر شبی بابا و ماهک خانممحبت

قربون دختر نازم برمبوس

اینم عکساهم مال گردش دو نفره ی منو دختر گلمه.....چند روز پشت هم بردمت پارک چون هوا خیلی خوب بود اینم عکساشهخندونک

تاب سواری عشق مامانبوس

اینم یه روز خوب دیگه....محبت

اولین ابنباتی که خوردیخنده

اینم پیشی فضول مامان که عاشق زیتونه...اینجا اماده شده بودی بابا محمد جلوی موهاتو کوتاه کنه که تا جنبیدیم سر از اشپزخونه دراوردیخندونک

اینم یه روز دیگه و تاب سواری جوجوبوس

سرگرمی دیگه ی ماهک خانم در روزهای پایانی اسفند.....چشمک

هندونه خوردن به این میگن.......خنده

اینم دختر خوشتیپ من در چهارشنبه سوری ...داره میره مهمونی خونه ی عزیز و اقا جونخندونک

اینم خریدای عید خانوم خانوما.......بوس

لباسای راحتی و منزل......

اینم لباسای مهمونیچشمک

کتونی های دخملمبوس

کلاه پرنسسیخندونک

این کلاه هم مامان معصوم واست خریدخجالت

اینم النگوهای دختری که یکیش عیدیه بابا شاپور و مامان معصوم به شماس یکیشم عیدیه من و بابا به شماخندونک

اینم عیدیه دایی شاهین به ماهک خانم مابوس

دست همه درد نکنه........

این دومین زمستونی بود که تو رو داشتیم و به لطف وجودت یه زمستون گرم و پر برکت بود  ....خوشحالیم که لایق داشتن فرشته ای دوست داشتنی هستیم که هر بار با دیدنش یادمون میفته خدا چقدر مهربون و بخشندسبوس

خدایاممنونم محبت

 

نوشته شده در يکشنبه 24 اسفند 1393ساعت 17:15 توسط مامان و بابا |

دختر قشنگم امروز یک سال و هفت ماهه شدی .هوراااااااااااااا♥♥♥جشنخوشحالم که داری بزرگ میشی داری خانم میشی جلوی چشمام قد میکشی و هر روز شیرینتر از روز قبلی..خندونک

خوشحالم که کنارت دارم روزهای مادر بودنم رو تجربه میکنم روزهای سخت اما شیرین،دارم کنار تو قوی تر از قبل زندگی میکنم و یاد میگیرم صبور باشم تا بتونم مادر خوبی برای تو باشم.دختر قشنگم مامان برات بهترین ها رو آرزو میکنه امیدوارم همیشه بخندی و هیچ وقت ،هیچ چیز تو رو ناراحت نکنه.خیلی دوستت دارم به اندازه ی بی اندازه...بوس

نوزده ماهگیت مبارک قشنگم ♥♥♥♥جشنجشنجشن

ماهک هفت ماهه ی من....بوس

ماهک یک سال و هفت ماهه ی مامان...محبت

عاشقتم عسلم ..میبوسمت یه عالمهبوسبوستا پست بعد بوس بوسبوس

نوشته شده در يکشنبه 24 اسفند 1393ساعت 16:49 توسط مامان و بابا |

عشق مامان بلاخره یک سال و نیمه شدی،کم کم داری بزرگ میشی و دنیات هم بزرگ و بزرگتر میشه ،همه چیز رو درک میکنی و میفهمی ،با محیط بیرون بهتر ارتباط برقرار میکنی و خلاصه خانومی شدی واسه خودت.....

دیروز بابا محمد صبح رفت مطب دکترت و ازش وقت گرفتیم تا هم چکاب ببرمت و هم واکسناتو اونجا بزنم.بابایی رفت و اسممون رو نوشت ما نفر چهلم بودیم♥♥ساعت یه ربع به هشت رسیدیم مطب و تقریبا نفر اخر بودیم،خانوم منشی خواست وزنت کنه که اونقدر گریه کردی منصرف شد مامان معصومم با کلی ادا و شکلک بلاخره راضیت کرد و رو ترازو نشوندت وزنت 9کیلو و نهصد بود که دکتر گفت وزنت خوبه اما قدت کمه....راستش یادم رفت از دکتر بپرسم قدت چنده ولی کمه دیگه جیگر مامان...

تا دکتر اومد بغلت کرد اینقدر گریه کردی که نفست بند اومد و موقع معاینه هم همچنان در حال گریه بودی... دکتر هم بهت یه بیسکوییت داد تا باهاش اشتی کنی اما تو لجبازتر از این حرفایی،بعد از واکسنت هم بهت خیار و نارنگی داد اما بازم باهاش اشتی نکردی و همشو انداختی رو زمین..قطره اهنت رو دوباره minajouicنوشت و زینک و ویتامین ای هم دوباره ادامه داره و به جای جونیور یه مولتی وییتامین دیگه نوشت که اسمشو نمیدونم عکسشو برات میزارم.

موقع واکسن هم کلی گریه کردی اینقدر که دلم برات کباب شد ،یه دونه تو پات زد یکی هم تو دستت،بمیرم برات ،خدارو شکر واکسنات تا شش سالگی تموم شد و راحت شدی،برات قطره استامینوفن نوشت و اومدیم خونه،یه کم ب. کردی و برات کمپرس گرم گذاشتم و خوابیدی،شب زیاد اذیت نکردی و تقریبا یکی دوبار بیدار شدی،صبح هم 9بیدار شدی و 11 خوابیدی تا 12 ...

راستی دکترت گفت دیگه شیر خشک ممنوع.....منم از دیشب بهت شیر پاستوریزه میدم زیاد خوب نمیخوری اما باید عادت کنی یه کم شکمت سفت شده احتمالا مال شیر پاستوریزس،باید ببینم خوب میشی یا باید یه فکر دیگه بکنم.....

خب اینم از واکسن 18 ماهگی که به خیر گذشت.....عاشقتم نفس مامان .بوس بوس ♥♥♥

اینم مولتی ویتامینای جدیدت..

اینم ماهک مامان که واکسن 18 ماهگیشو زده...بوس

میبوسمت عشق مامانبوس

نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393ساعت 16:44 توسط مامان و بابا |

دخترم ،نفس های تو بوی مهربونی میده،چشمهات آرامش یک دریای بی کرانه،صدات قشنگترین ملودی دنیاست و بوسه هات.......وای از بوسه هات که انگار تمام خوشبختی رو به سمت من هل میده،من عادت کردم هر روز با صدای تو از خواب بیدار شم و با نگاه کردن به چشمهای مهربونت که یواش یواش برای خوابیدن بسته میشه شبم رو تموم کنم....تمام خستگی هام تمام مشکلاتم،تمام غصه هایی که دارم با بودنت  کم رنگ و کمرنگ تر میشه .تو یک دنیا معجزه ای،تو خلق شدی تا بیشتر و بهتر خدارو لمس کنم .تا باور کنم بنده ی لایقی بودم برای داشتن یه موجود زیبا و بی نظیر،یه دختر مهربون و شیرین،یه هدیه ی خاص و گرون قیمت....محبت

ماهکم،دنیای من با تو ترکیبی از قشنگترین رنگ های  مداد رنگی دنیاس،گاهی مثل سبز صمیمی،مثل آبی آروم،مثل قرمز پر هیجان،مثل نارنجی پرحرارت،مثل سفید پاک،مثل صورتی دخترونه،مثل زرد خنثی،مثل تمام رنگ ها به جز سیاه.......تو برای دنیای من یه رنگین کمون زیبایی.........بوسبوس

دوستت دارم عسلم بی نهایت دوستت دارم ....18 ماهگیت مبارک قشنگترین فرشته ی دنیا...جشنجشنجشن

فرشته ی دوست داشتنی من در شش ماهگیبوس

ماهک مامان در یک سال و شش ماهگیجشن

این کتابا رو هم بابا محمد واست کادو خرید خیلی جلداشون نفیس و قشنگه.ایشالا بزرگ تر شدی برات میخونمشونخندونک

این تخم مرغ هم توش پر از شکلاته من واست خریدم چون عاشق شکلاتی و جعبش با مزه بود.اینم هدیه ی من به توجشن

دوستت دارم ..محبتتا پست بعد بوس بوس عشقمبوسبوسبوس

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن 1393ساعت 0:21 توسط مامان و بابا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

0.059401988983154