اتفاقات این چند ماه اخیر......
دختر قشنگ من یه مدت زیادی نتونستم وبلاگت رو به روز کنم .راستش اینقدر سرم به تو گرم میشه که شب و روزهام سریع میان و میرن .خیلی از دوستای دنیای مجازیم به من و وبلاگ شما لطف داشتن و مرتب سر زدن و پیگیر شدن و من واقعا از همشون ممنونم و بابت کم لطفی هام عذر میخوام.خیلی خوشحالم بابت داشتن دوستای خوبی که همیشه به یاد من هستن.
حالا که فرصت پیدا کردم میخوام از اتفاقات مهمی که از قبل از جشن تولدت تا به امروز برامون افتاده واست بنویسم عشق من .راستش از ۹ مرداد من و تو و مامان معصوم رفتیم خونه ی ما که برای جشن تولدت خونه رو حسابی مرتب کنیم دو تا کارگر گرفتم و دو روز کامل کارشون طول کشید و کارای خودمم چهار پنج روز ه تموم شد تو این مدت خیلی اذیت شدی و مامان معصوم هم همش تو رو نگه میداشت تا من کارامو بکنم و اون هم کلی اذیت شد...در عوض خونمون حسابی تمیز شد برات چند تا عکس از روزای خونه تکونیم هم میزارم تا همیشه خاطرش برامون بمونه...تو با خونمون و مخصوصا اتاقت خیلی خوب ارتباط برقرار کردی و با چند تا از بچه های همسایه هامون حسابی جور شدی و دو تا دوست خوب پیدا کردی حنانه که امسال کلاس اولیه و بهنود که خونشون رو به روی ماست و من و مامانش دوستای صمیمی هستیم و از تو یه سال بزرگتره.هر روز صبح هم با مامان معصوم میرفتی تو حیاط شهرک و با گربه ها و کلاغها بازی میکردی...جمعه کارهامون تموم شد و من و تو و مامان معصوم برگشتیم خونشون چون یکشنبه وقت اتلیه داشتیم .
یکشنبه رفتیم عکاسی و کلی عکسای خوشگل ازت گرفتیم و دوباره چهارشنبه با هم رفتیم خونه ی ما و کارای تولدت رو انجام دادیم که تو پستای قبل جزییاتش رو برات نوشتم عشقم...راستی هر کاری کردیم که تو کالسکه بشینی نشد که نشد و توش نشستی و ما هم تسلیم شدیم و کالسکه رفت تو انباری....
بعد از تولدت دوباره برگشتیم خونه ی مامان معصوم چون یکشنیه واکسن یک سالگیت رو باید میزدیم ....
یک ماه پیش هم بردمت دکتر واسه چکاب.وزنت هشت و هفتصد و قدت هم هفتاد و دو سانت بود.همه چیزت نرمال بود وقطره اهن میم اورنج برات نوشت و مولتی ویتامینت رو هم عوض کرد و کیندر برات نوشت زینک و ویتامین e هم همچنان ادامه داره....
جدیدا کارات خیلی با مزه شده و من عاشق کاراتم ..تقریبا همه چیز میتونی بخوری و اما ما هنوز برات غذاهای مخصوص با رژیم خاص درست میکنیم.عاشق بستنی قیفی هستی و هر بار بیرون میریم باید یه دونه برات بخریم.برات کفش خریدم تا شاید راه بری اما تا پات میکنیم گریه میکنی و درشون میاری.ماه پیش با بابا رفتیم هایپر استار و برات یه لباس خوشگل پاییزی خریدم و یه دمپایی که برات کوچیک بود....
یه مدت خونه ی مامان معصوم موندیم و بعدش قرار شد به خاطر سمپاشی خونه ی مامان معصوم ما بریم خونه ی خودمون تا بوی سم اذیتت نکنه با مامان معصوم و شما روز دوشنبه رفتیم خونه ی خودمون و مامان معصوم تا جمعه غروب موند و بعدش رفت من و تو تنها موندیم.....
این اولین تجربه ی من از تنها موندن با شما تو خونه ی خودمون بود بابا محمدم تو راه بود و داشت از دورود برمیگشت مامان معصوم غروب رفت خونه ی خودشون و تو راه کلی گریه کرد به خاطر شما چون حسابی بهت وابسته شده منم حالم خیلی خوب نبود اما باید تحمل میکردم شکر خدا بی تابی نکردی و باهام موندی باهم یه سر رفتیم پایین چون تو شهرک جشن بود و همه ی بچه ها بودن و مسابقه ی نقاشی داشتن .یه کم بازی کردی و اومدیم بالا .بابا محمد ۱۱ شب رسید خونه و با اومدنش حال منم بهتر شد و شما هم حسابی شارژ شدی .شب هم اروم خوابیدی و اصلا گریه نکردی اما مامان معصوم حسابی با دیدن جای خالیت گریه کرد...
صبح هم زود پاشدی و کلی بازی کردی و ۱۰ دوباره خوابیدی و تا ۱۲ خواب بودی..تا غروب خونه موندیم و غروب رفتیم خونه ی مامان معصوم چون دلش حسابی برات تنگ شده بود ....
حالا خیالم راحته که میتونم تنها نگهت دارم خیلی خوشحالم که بهونه گیری نکردی دختر قشنگم...
اتفاق مهم دیگه هم اینه که دو تا دندون در اوردی یکی در یک سال و یک ماه و دو روزگی،یکی هم یک سال و یک ماه و یازده روزگی.....
این روزها بهم وابسته تر شدی و بیشتر کنارمی .انگار تو هم مامانی رو دوس داری عزیزم..گاهی صورتت رو محکم به صورتم فشار میدی و اینجوری ابراز احساسات میکنی.
حدود دوهفته ی پیش برات یه کفش قشنگ مشکی خریدم و یه کم لباس تو خونه ای و راحتی که عکساشو برات میزارم.
اینم اتفاقات مهم این مدت به روایت تصویر.......
ماهک من اینجا شب اولی بود که اومدیم خونه ی خودمون تا تمیزش کنیم.مامان معصوم حمومت کرده و خونه حسابی درهم و برهمه

این روز دومه و خونه در حال جمع و جور شدنه......

اینم دراور روی تختت که تمام عکسای اتلیه شش ماهگیت رو روش چیدم 

یه توضیح میخوام در مورد عکس بالای تختت بدم .این عکس رو دوم مهر 1392 ازت گرفتیم یک ماه و نه روزت بود دوست داشتم تو این سن یه عکس ازت بزرگ کنم تا همیشه یادم بمونه چه شکلی بودی.پایین عکس هم از پاهای کوچولوت عکس گرفتیم و تاریخ زدیم ...تمام مدت تو عکاسی خواب بودی و به زور یه عکس با چشم باز تونستیم ازت بگیریم.اما من عاشق این عکسم و با دیدنش کلی حس خوب میاد سراغم

وقتی داشتیم اتاقت رو تمیز میکردیم لباسایی که برات کوچیک شده بود و خیلی دوستشون داشتم توی چمدون گذاشتم تا بدم به نی نی خودت .چون همشون نو و شیک بودن .لا به لای اونا لباسی رو پیدا کردم که خیلی خاطره های خوب با دیدنش یادم اومد.این لباسو بیمارستان بهت داد اولین لباسی که تنت کردی عزیز مامان....

اینم عزیز دلم که عاشق ماشینشه و داره تو اتاقش باهاش بازی میکنه....

اینجا هم خونه ی ما بعد از تمیز شدن

اینجا هم اماده شدی بریم دکتر برای چکاب

این لباسارو هم مامان معصوم واست خرید....

دختر قشنگم وقتی محو تماشای تلویزیون مخصوصا کانال gemمیشه


خنده هات با ارزش ترین هدیه ی دنیاست

اینم خرید من و بابا از هایپر استار برای شما

اینم اولین دمپایی های دخملی

وقتی ماهک خودش ماکارونی میخوره این شکلی میشه......

این کتونی هارو دایی شاهین واست خریده........

اینم مامان معصوم واست خرید

این هم کفشایی که برات خریدم تا باهاش راه بری و نرفتی

این لباس سه تیکه هم با بابا محمد دیدیم و خوشمون اومد و خریدیم ترکیب رنگ و مدلش خیلی عالی بود

اینا هم یه سری خرید لباس راحتی و پاییزی برای دخمل گلم



این لباس خواب رو مامان معصوم شبی که ما خونه ی خودمون موندیم رفت واست خرید...

فرداش من و شما و مامان معصوم رفتیم همون مغازه تا من دو دست دیگه برات لباس خواب بخرم چون جنسش خیلی نرم بود

توی مغازه از این کوله پشتی خیلی خوشت اومد اولین بار بود که چیزی رو میخواستی منم واست خریدم...

اینم بازی جدید دخترم که عروسکشو میزاره رو پاش و تکونش میده تازه پستونکشم در میاره و میده به نی نیش.

داره به نی نی شیر میده دختر نازم....

این پست طولانی شد گل مامان....تا پست بعدی بوس بوس
عاشقتم


اتفاقات این چند ماه اخیر...... 








